الهی جز دست تو کس گره گشایی نکند
الهی خسته ام از دست خویش و به مدد لطف تو امیدوار
ای آنکه بر قامت نيازهای انسان جامه لطف می پوشانی و بنده را با ريسمان کرم تا چکاد آرزوها می رسانی. و هر گاه به سويت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خويش را بر چشمهای تو بدوزد در کنارش می گيری و در ميان بازوان پرمهر خويش می فشاری.
خدايا!
کدام سائل انابه کننده ای، کدام مهمان محتاجی، کدام فقير مويه گری، کدام نيازمند ضجه زننده ای در خانه بی نيازيت را در ظلمت نُه توی گناه و معصيت و فقر تکانده است و تو پاسخ نگفته ای؟!
کدام بيچاره دردآلوده اميدمندی را تو از خويش رانده ای؟
کدام چشم اميدواری را تو گريان تحمل کرده ای؟
ريزش کدام اشک اميد آغشته ای را تو تاب آورده ای؟
خدايا!
مگر من به غير تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه تو راه می برم؟
مگر دل به معشوق ديگری داده ام؟
مگر پيشانی بر خاک ديگری ساييده ام؟
مگر در هجران ديگری سوخته ام؟
که اميد به غير تو داشته باشم؟
دست به دامن کرم تو آويخته ام و پای اميد برای نيل به عطايای تو سرعت بخشيده ام و دست آرزو برای در برگرفتن نعمت تو گشوده ام.
اي! اسرافيل!
کجايي؟
به نفخه سورت بدم
بدم
تا شهيدان خفته در خاک
- خونين جامگان - سر از بستر آسايش برآرند
و شعر بلند طلوع را هجي کنند
بدم تا خستگان وادي عشق
راه هزار ساله بيابان طلب را
به مقصد کعبه دل
با خار پاي مغيلان
به انتها رسانند
برخيزيد!
اي آرام گرفتگان
هنگامه قيامت صغري به پا گرديده
گوشي کو؟
تا نفخه نفخه اسرافيليتان را بشنود
برافروزيد
- برخيزيد
کفنتان را ز ره بر تن
شمشير خشم مقدستان را
حمايل کمربند همتتان کنيد
دعوت داي عشق را پاسخ گوييد
منتقم را دريابيد...
آي اسرافيل بدم
تا فرا رسد
گاه گرفتن انتقام
همه سيليهاي تاريخ
همه قبرهاي گمشده در مظلوميت مردي تنها
همه درهاي سوخته
همه سرهاي به نيزه
همه اشتر سواران بي هودج
و همه مشکهاي تشنه
همه فرقهاي شکسته از جهل ملجميان
اسرافيل بدم
هابيليان با سرهاي خون آلود
قصاص قابيل را انتظار ميکشند
نوحها
سرگردان درياي طلوعند
يوسفها در چاه حسادت
حاسدان اذا حسد
انتظار طلوع ماهي را ميکشند
دم مسيحايي کو، تا مردگان «الناس نيام، اذا ماتوا» را زنده کند
کجايي ای مسيح ای روح خدا؟
وضوها همه بي نماز
و سجاده ها بي سجودند ...
دريا بمان،
ياريمان کن
دنيا يک کربلا عطش دارد.
اي ساقي!
هر روز مشکي ميزبان هزاران تير ميشود
سرها به نيزهها ميروند.
يا حي و يا قيوم
آيا صداي خردشدن استخوان تودهها را در زير چرخهاي سنگين
قابيل صفتان عصر دود و آهن و آتش، نمي شنوي...
بدم، اي اسرافيل!
در اين کوير عطشناک
در انتظار ترنم لطيف بارانيم
تا بغضهاي ترک خورده, هزاران سال خشکسالي عاطفه را
با آبشار رحمت راکبی سبزپوش
دريا کنيم...