هر شب در انتظار سحر و دریا چه اند.
وقتی تنها به زیبایی فکر می کنم
و شبیه خورشید در طلوع٬ زمین در تکاپوست
وقتی زشتی هم رخ می نمایاند.
علفهای هرز و گلهای در خاک
خاک ریشه هر دو را در خود دارد٬ بی قضاوت به من بگو
کدام یک مخلوق خدا نیستند؟!
دلم از این غصه٬ گرفتاری این همه خوانخواری و تبهکاری گرفته بود. رفتم سراغ دوستم... گفتم بیا به خاطر یک لحظه فراموشی پیمانه ای چند می بزنیم.
به زیر درخت مویی که تنها درخت خانه ی ما بود پناه بردیم. هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده بودیم که یک قطره آب از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته٬ به دامنم فرو غلتید با تعجب از دوستم پرسیدم : این قطره چه بود؟ از کجا بارید؟ در آسمان که از ابر خبری نیست.... دوستم پاسخی داد که روحم را تکان داد٬ گفت:(درخت مو است که گریه می کند٬می خواهد به ما بفهماند که ای بی انصاف ها لا اقل خون مرا جلوی چشم من نخورید.)
کارو
تو نیستی و صدای تو هوای خوب این خونه است
صدای پای عطر گل صدای عشق دیوونه است
تو از من دور و من دلتنگ تو آبادی و من ویرون
همیشه مقصد این بوده یکی خندون یکی گریون
خودت نیستی صدات مونده صدات چشمامو گریونده
دلم روی زمین مونده فقط از تو همین مونده